رضا قليخان هدايت
1638
مجمع الفصحاء ( فارسي )
آن مروت را مير و ملك و مهتر * آن كريمى را جاى و وطن و مسكن از جوانمردى شيرين شده در هر دل * وز خردمندى كافى شده در هر فن به هران برزن كو برگذرد روزى * بوى مشك آيد تا سالى از آن برزن و له ايضا نوروز و جهان چون بهشت گشته * پرلاله و پرگل كه و بيابان چون چادر مصقول گشته صحرا * چون حلهء منقوش گشته بستان در باغ بنوبت همىسرايند * تا روز همهشب هزاردستان مشغول شده هركسى بشادى * من در غم دل دست شسته از جان در مدح خواجه ابو الحسن بن فضل برمكى پيچان درختى [ نام او ] نارون * چون سرو زرين پرعقيق يمن نازنده چون بالاى آن زاد سرو * تابنده چون رخسار آن سيمتن شاخش ملون همچو قوس قزح * برگش درفشان همچو نجم پرن چون زلف خوبان بيخ او پرگره * چون جعد خوبان شاخ او پرشكن چون آفتاب و جز وى از آفتاب * چون گوهر و با گوهر از يك وطن چون دلبرى اندر عقيقين و شاح * چون لعبتى در بسّدين پيرهن نالنده همچون من ز هجران يار * لرزنده و پيچنده بر خويشتن گويى گنهكاريست كاو را همى * در پيش سلطان گفت بايد سخن سختم شگفت آيد كه تا چون شده است * چندين فضائل جمع در يك بدن نزد خردمندان نباشد غريب * بوى از گل و نور از سهيل يمن باغ اميدش پرگل لاله باد * چون باغ فضلش پرگل و نسترن